
۱- این روزها گرفتارم . کارهای بسیار و همت کم و خستگی مفرط و این میگرن بد ذات که دیگر مهمان ناخوانده هر روزه مان شده است. از شیمیایی و گیاهی حب و دمکرده و عصاره هم افاقه نمی کند.
نوشته کم و بیش زمان گذشته خانم حشمتی زاده را در این پست آوردم. دو نوشته دیگر ایشان هم هست که اگر رضایت دهند می آورم.(البته با جراحی و صافکاری!) این نوشته ها و پاسخ های بنده البته شخصی است اما شاید فایدتی برای شما خواننده محترم فرهیخته داشته باشد که از جمله روایت های گوناگون از مسئله روز و مقتضای امروز است. حال بماند موضوعاتی چون نقد سنت و معنویت گرایی، لزوم مدرنیته و شجاعت هنجار شکنی و ده ها غرض و نظر مستتر در هر یک. ما اینیم دیگر!! در هر قلم ما دها سود نهفته و در در قلم ناقد و منتقد ما هم سودی هست بلاخره!!!
۲- خانم حشمتی و آقای زاهدی از دوستان نزدیک، خوب و گرانقدر حقیرند و انشاء الله ناپختگی های اینجانب را در بيان و اظهار نظر حتما خواهند بخشید. شما نيز بدانيد كه ايشان و بسياري ديگر از همدلان و همسخنان ايشان عاشقان دين و معنويت و اخلاق برآمده از حسن ديني هستند . مباحث ايشان امر را بركسي مشتبه نكند كه اين بزرگواران مدعي هدم اخلاق ديني اند و براي معنويت ناريخ مصرف قائلند. اگر درست فهميده و بيان كرده باشم اين عزيزان بيشتر بر جايگاه عقلانيت در سامان اجتماعي تاكيد دارند كه حرف درستي است. منتها براي اين لزوم مقدماتي را قائلند كه من با ان خيلي همدلي ندارم .از جمله اينكه گمان مي كنند موانع پيش روي مدرن شدن جامعه و عقلانيت اجتماعي و سياسي پرهيز از سنت گرايي ( به معناي آكادميك ) و صد البته قبول و جاري كردن سكولاريسم است.
۳- پاسخ مفصل تر حقير بر بيان و نظر اين دوستان پس از كاهش گرفتاري هاي كاري و ايجاد مجال و فرصت كافي و البته اجازت جناب ميگرن مرقوم خواهد شد.
نویسنده: حشمتی زاده
جمعه 11 اردیبهشت1388 ساعت: 11:37
آقای اسکندری سلام. من پیشتر امید بسیاری به شما داشتم. اما از زمانی که در خمره معنویت گرایی گیر کرده اید و به سبك برخی حضرات توصیه اخلاق و دین می کنید بکلی از شما نا امیدم. سياستمدار و این حرفا؟؟؟
رابطه شما با واقعیت قطع شده. قبلاَ هم گفتم خدمت شما که توهمات بسیاری حول حوش روشنفکری دینی است. البته شما که معنویت گرایید و متوهم تر. با زدایش برخی عوارض دین جوهر دین هم ضعيف می شود. این کار را شما انجام نمی دهید زمان خودش زبر و زرنگ تر است و این کار صورت می گیرد. یادتان هست سر کلاس هنگامیکه بحث درباره ایدئولوژی سرگرفت چه عرض کردم؟ به یاد خودتان آوردم که ایدئولوژی بیش از آن که موضوعی سیاسی و جامعه شناختی باشد روانشناختی است و بسیار پنهان عمل می کند. اکنون خودتان مصداق همان حرف خودتان هستید. شما درگیر ایدئولوژی هستید و هر از گاهی جوری مطرح می کنید دیروز با انقلاب، چندی با جنگ و امروزه با معنویت و دینگرایی. عاقبت انقلابيون همواره همين است.
شما مرا مي شناسيد و ميدانيد كه جسارت من از سر علاقه و محبت است. اگر ناراحت شديد ببخشيد. راستي در سرزمين غربت اوضاع به كام است؟ آقاي زاهدي سلام ميرساند.
نویسنده: اسکندری برای خانم حشمتی زاده
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 ساعت: 10:50
سلام سرکارخانم حشمتی زاده! از مرحمت شما ممنونم. بله حقیر نقطه نظرات شما را می شناسم و به حسن نظر و شفقت شماو همسرگرامیتان نسبت به خودم مطلع هستم.
کتمان نکردم و نمی کنم که من هم مانند همه آدم های دیگر در گفتمان زیست می کنم و در همان فضا می اندیشیم. اما تفاوتی هم هست که اگرحمل بر خودستایی نشود عبارت است از خودآگاهی. این خودآگاهی است که جانم را تازه می کند و قوت اندیشه ام می دهد. امری که نزد بسیاری مغفول است.
ایدئولوژیک اندیشیدن اگر از سر خودآگاهی باشد و با آن تفسیری که من از ایدئولوژی دارم و حداقل شما بدان واقفید، مرا رنج نمی دهد و تلاش می کنم دیگری را نیز در رنج و تعب نیندازم. درباره زمان و تغييرات نيز شما دچار ذات پتداري براي آن شده ايد. زمان هويتي مستقل با ماهيتي يگانه نيست. بنابراين بگذار ما كار خودمان را يكنيم و زمان مورد نظر شما هم كار خود را. در دنيايي به اين سياهي كه مدرنيستها نيز از مدرنيت خود روسياهند و نتيجه سودا گرايي و سود انگاري چيزي جز نابودي زمين و انسان نيست و به قول يونگ روح مفقود شده و سردرگمي و بي فرهنگي و هنجار شكني صاحب خانه گشته چه راهي جز معنويت گرايي سراغ داريد. و مگر معنويت گرايي با آزادي و آبادي ناسازگار است كه تيغ نفي برچهره اش بكشيم و با خواندن آن به اسم ايدئولوژي دستش را كوتاه كنيم.
اين تلاشی است که مشی زندگی ام شده و البته ادعایی ندارم. سرکار خانم! به واقع جنگ برای ما ایدئولوژی نبود. شاید بعد از جنگ حول و حوش آن ایدئولوژی سازی شد که البته تا انجا که یادم هست دستان سردار سازندگی خفه اش کرد. معنویت گرایی هم ریزه کاری اندیشگی بسیاری ندارد. بیشتر دل می طلبد و ما بیهوده در سوراخ تفکر عقلانی به جستجوی آن نشسته ایم. شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر. به آقاي زاهدي خيلي سلام برسانيد. بازهم ممنون
که اینگونه
پریشانی؟
کاش همه دل گویه های مرا
باد
فریاد می کرد.
و رود
جاری.
بگذار بگویم که
دیگر پایی نیست تا پایه نگاهم باشد.
نگاه؟
می خواهم بخوابم امشب را .
می خواهم بمیرم
برای چند ثانیه .
سنگ از پشتم بردار
در ميانه من و جناب بابايي چندي است كه نزاعي دوستانه سر گرفته است. براي من هميشه نوشته هاي ايشان نشان از پرداني و صحت قلم و قوت تفكر داشته است. هر چند كه ظل نوانديشي هاي مبارك ايشان رگه هايي از پراگماتيسم مورفي و تكثرگرايي برلين و خلاصه روشنفكري ديني به سبك و سياق سروش را مي بينم. براي من اين دو سه نام اخير آمده، جريان هاي فكري ريشه دار و سنگيني است . فحش و برچسب هاي طرد را در ذكر آنها مراد نمي كنم . اين اسامي نه آب را شير مي كند نه مومن را كافر. فقط دو نوع انديشه است كه در بسياري از روشنفكران ما ممزوج آمده است از جمله در سروش.
البته من نيز با علاقه و كم و بيش برلين را خوانده ام. از همان موقع كه چهارمقاله اش منتشر شد تا وقتي كه مصاحبه هاي جاندارش با رامين جهانبگلو در آمد. از پوپر و ديگران هم به قدر ارجاع خوانده ام. حقير هميشه به عقلانيت انتقادي پوپر به ديده نظريه اي قوي و تامل برانگيز نگاه كرده ام. هر چند كه نسل اول مكتب انتقادي مانند آدورنو و بنيامين را بيشتر دوست مي دارم. در يك كلام دعواي من با حضرت بابايي نوعي دعواي سنت گرايي آكادميك (اما از نوع ديني) با روشنفكري ديني است. علاقه من به مكتب انتقادي هم از اين روست كه آنان نيز چون سنت گرايان به نقد روشنگري و مدرنيزم همت كرده اند.
در ميان متدهاي انديشه نيز سنت گرايي من به هيچ روي پست مدرنيزم را درود نمي دهد. من حداكثر در ساختارگرايي متوقفم و گمان نمي كنم عمر و حوصله جايي براي بازگشت از آن بگذارد. اين مقدمه مطول كه اصلا با مذاق وبلاگ نويسي جور نمي آيد، براي متني طولاني تر است كه در زير مي آيد. نمي دانم فرجام چه خواهد شد. اما نمي خوام ذره اي و كمتر از ذره اي گردي بر چهره عزيز برادرم جناب بابايي بنشاند.
نگاشت جناب بابايي در ويلاگ وزين سفينه :
تکنولوژی و پیشرفتهای علمی، چه وارداتی چه بومی، فاصلۀ ما را با جهان مدرن پر نمیکند. باد انداختن در پوستین ژندۀ گذشته هم (به قول آشوری) گرهی از کار فروبستۀ ما نمیگشاید. ما نخست باید مؤلفههای تمدن جدید را میشناختیم که نشناختیم و با همان نیمهشیاری تاریخی، بیگدار به آب زدیم. نهنگان و کوسههای بیرحم این دریای متلاطم هم هر روز تکهای از ما را بلعید و اکنون از ما جز مشتی شعارهای خام و آرمانهای نیمسوخته و نوع غریبی از بلاهت مزمن، چیزی باقی نمانده است. هنوز نه غرب را شناخته بودیم و نه ایستگاه شرق را میدانستیم که نیش قلم کسانی مانند آل احمد و خطابههای پرشور نخبگانی همچون شریعتی، رگهای غیرت ما را قلمبه کرد. سپس گردوخاکی به هوا فرستادیم که ننشست مگر بر سر خودمان.
قلمِ دردگزار آل احمد و سوز سیاسی – عرفانی شریعتی، ایرانی دهۀ چهل و پنجاه را چنان مست هیجانهای انقلابی کرد که فرجامنگری علمی، از خصلتهای طبقات مرفه و بیدرد قلمداد میشد. هم شریعتی بزرگ بود و هم آل احمد. اما ایران، بیش از نویسنده و سخنران، نیاز به مردانی داشت که ده سال بیندیشند و یک سخنرانی کنند. بیست سال بخوانند تا یک مقاله بنویسند. از اینگونه مردان در دیار ما اندک نبود، اما همه را فدای قلمرقصانیهای آل احمدها و سخنرانیهای شورانگیز شریعتیها کردیم.
شریعتی در 44 سالگی مرد و همۀ گفتهها و نوشتههای او میان 38 تا 42 سالگی تولید و پخش شد. آل احمد هم در میانسالی درگذشت. آنان بزرگ بودند؛ اما اندکاندک باید از زیر خروارها خاک خشم و احساسات رمانتیک، جنازههای مظلومی را بیرون بکشیم که حتی جسم فرسوده و زخمیشان، دوای کوریها و حماقتهای تاریخی ماست. ما مسلمانیم و شیعۀ اثنی عشری؛ اما آیا این دلیل کافی است که تلاشهای فکری مردانی همچون خليل ملكی و آریانپور و آدمیت را نبينيم و از آل احمد عصبانی و شریعتی احساساتی عبور نکنیم؟
پاسخ حقير:
عمو عباس :دوشنبه 27 مهر1388 ساعت: 7:55
سلام بر عزیز گرامی استاد بابایی /
1- آیا می توانیم بگوییم در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود که جلال بر صدر بنشیند و ملکی مهجور و پرده نشین؟ گمانم شما به این حد جبری نباشید و صراحتاً بگویید برادر این ابیات گره از کار فروبسته ما باز نمی کند و نقد گذشته را حاصل نمی آورد. باید به ریشه ها رفت و سرچشمه ها را دید. من هم همین را می گویم. پس باید حق داد که نقد گذشتگان و گذشته ها بخشی به همین فضای قبول و ردروشنفکران در جامعه و زمانه زیست آنان مربوط است.
برخلاف کسانی که با ملکی زندگی کردند، كمتر جريان فكري پايداري را ديدم كه در آن دوره با چارچوبهاي ماركسيستي نيروي سوم كنار آمده باشند. خود اين جريان سوم بودن، كه نه رومي است و نه زنگي مشكلي بزرگ براي نيروهاي انقلابي و گروه هاي مبارز آن روزگار بود. ملكي اول بايد برادري اش را ثابت مي كرد بعد جستجوي ارث در ميدان مبارزه (ملي) مي نمود. آري امثال من و شما كه كم و بيش سر در دفتر داريم و تاريخ سياسي مي دانيم و مي خوانيم، ارزش تفكر ميانه ملكي و راه مبارزه او را شگفتي آن دوران مي خوانيم.اما كار به اينجا ختم نمي شود.
2- چرا گذر از شريعتي و جلال؟ اين افراط كاري كه خون مي مكدد و زردي مي افزايد چرا؟ برادر! نقد گذشته با حضور شريعتي و جلال نقد است. نقد را بايد پاس داشت نه گذر از اين و آن. بايد شريعني و نقش تاريخي او را در كنار زندگي هزار لايه آشوري نهاد و ديد از اين روشنفكر انقلابي و صديق چه حاصل آمدو چه مي توانست حاصل آيد، و از آشوري پس از 40 سال كار فرهنگي جز ترجمه هاي تابناكش بر نيچه و هر روز طبل ليبراليسم را به صدا در اوردن چه چيزي در دست است؟ چنگ انداختن به صورت فرديد و جلال و شريعتي و حتي سيد حسين نصر سنت گرا !!!
3- اين روزها كه آتش انتقاد بر بنياد هاي تند و تيز انقلاب داغ شده است، و (همه) در ظل اتفاقات سالهاي گذشته سخت به جان ايدئولوژيك انديشي و انقلابي گري افتاده اند، ظلمي بد فرجام به سيره تفكر و تفكر سره مي رود كه نه گوي و نه پرس! يكي همين كندن لباس آرمان است. حتي ايران و ايراني بودن، ديگر به عنوان آرمان ملي نفي و طرد مي شود. مي پرسم چرا ؟ جواب مي شنوم كه اين مقولات در روزگارجهاني شدن از صدر فرو افتاده و ديگر بايد جهاني انديشيد و ناسيوناليسم محصول 1 قرن پيش است.
برادر ما خيلي زودتر از تئوريسين هاي غربي جهاني شديم. چون هم آنان اينك پرچم را پاس مي دارند و مليت را ارج مي نهند. اما ما ؟؟؟
مي گويم ايران و اسلام و اخلاق و قهرمانان و اسطوره ها !! جواب مي شنوم كه اينها سوخت موتور حكومت است پس به چيزي نمي ارزد و بايد منكوب گردد. مي گويم موسيقي فرهنگي و اخلاقي و جان بخش كه شعر جان آن است. و شعر زيبا و معناي برنا دارد. جواب مي شنوم كه سليقه ها را تحميل نكنيد. دست از سر موسيقي برداريد. مي خواهيد به موسيقي هم اونيفورم يگانه به تن كنيد و به خوردمان دهيد. و حاصل اين دوري و رد و انكار، موسيقي عصبي و ناراحت و مشحون از دري وري (موسيقي رپ حداقل از نوع ايرانيش)
4- سيكل باطل آنهمه افراط را با اين همه تفريط كامل نكنيم. هنوز بايد نسل ها بياموزند و خود بياموزند كه زندگي در جهان كنوني به اجماع و صلح و اخلاق و مراعات ممكن است و رد و نفي و طرد اين و آن هر كه باشد، گره از كار فروبسته ما باز نمي كند. حتي پيش تر مي روم و بر راديكاليسم عقلاني درود مي فرستم كه بايد راديكال بود و تعهد داشت و دغدغه. زيرا ساختن ايران و آباد كردنش كه زعم شما نيز هست، با غيرت و تعهد و راديكاليسم انقلابي ممكن است. اما اين راديكاليسم از نوع اكثريتي و اقليتي نيست. نوعي تعهد اخلاقي و غيرت ديني براي ساختن و آباد كردن و مستقل شدن است. شما اگر نيروي انگيزه ساز ديگري مي شناسي بگو كه آن را فرياد كنم .
متأسفانه قضاوت شما را دربارۀ امثال آشوري مبتني بر پيشفرضهايي ميدانم كه بيش از ارزش علمي، بار ايدئولوژيك دارند. براي من ديگر هيچ چيز جز پوست و گوشت و شكم انسانها ارزش ندارد. هر دانش و انديشه و مرام و مسلك و منبعي كه از رنج مردم در دنيا بكاهد شكم آنها را سير كند سر آنان را خوش كند جانشان را نشاط بخشد، به مردم ايمني و رفاه و بها بدهد، ارزشمند است. با نام ليبرال و سكولار بر انديشهاي گذاشتن تكليف آن حل نميشود. اتفاقا ارزش و جوانمردي امثال آشوري در همين بود كه بر خلاف جهت آب عمري بر طبل مقولاتي كوبيدند كه امروز دواي درد ماست. وب سایت
بازهم پاسخ اين جانب :
عمو عباس با شرمساري: دوشنبه 27 مهر1388 ساعت: 13:59
جناب بابایی سلام مجدد/ امروز زیاده از حد مزاحم شدم و شما و ببیندگان وبلاگ وزینتان را خسته کردم. در توضیح آنچه قبلاً عرض کردم و جنابعالی پاسخ کوتاه فرمودید، اضافه مي كنم كه من تقريبا همه كتابها و مقالات جناب آشوري را خوانده ام . با علاقه هم خوانده ام. اتفاقاً در بسياري از امور ايشان را صاحب انديشه صائب مي شمرم و نام روشنفكر را كه برهر درس خوانده اي امروزه مي چسبانند لايق او و همچو او مي دانم. آدميت را هم. همه حرف من اين است كه آشوري را بايد در جاي خود شناخت و نشاند و شريعتي را نيز. دوستي ميگفت كه امروز ما شرقيان عاطفي به خنجر جراحي كانت و امثال او احتياج داريم. از ماركس و ابن عربي و شريعتي مخلوط انها و فرديد عجيب تر از همه درگذريم. من با اين گفته كه كانت روشن انديشي مي دهد و اين روزها ليبرال دموكراسي بيش از هميشه مديون اوست مشكلي ندارم. آشوري هم كانتي روزگار ماست. با ابن همه كتمان نمي كنم كه ايدئولوژي انديشي من چهره او را سياه نر از واقعيتش مي بيند. اگر گفته هاي من رنجش شما و دوستان را موجب شد؛ هزار بار عذر مي طلبم.
نویسنده:
پی نوشت۱ : در روزگار نوجوانی وقتی پیرمردها دور هم جمع می شدند حرفهایشان یک جوری بود! نچسب. دوست داشتم شیرینی کلام انها صرف موضوعات روزگار ما می شد. از اینکه این همه پرتند و درباره چیزهایی میگویند که به زعم ما هیچ نمی ارزید عصبانی میشدم. عصبانی. امروز شما عصبانی نشوید که موضوعات ما نسبتاْ پیرمردها به هیچ درد شما جوانان نمی خورد. شاید وقت گذرانی است جانم.
پس نوشت ۲: بهرام و سیاوش و چند دیگر دوست دارم که اگر چه در پاره ای از موضوعات همدلی تام نمی کنیم اما تجربه مشترک و زیست یگانه ما کمک بسیار کرده تا زبان هم را بفهمیم و مراد هم را دریابیم . چه قبول داشته باشیم چه نه ! درودشان می فرستم . اضافه کنم که در پست کمی نسبت به ساحت دوست عزیزم سیاوش روستا بی انصافی نموده ام . ایشان بی حد نازنینند. و وبلاگ جای نازنینان را تنگ می کند
که سنگینی نگاهت همه نسل مرا خمیده قامت کرد،
اینک مهجوری خویش را جشن می گیری؟
شرمت باد!
شاهد مستور كجا و دلربايي دليرانه كجا!؟
من از قوم سالوسان نيستم !
من از پرده نشينان زهد فروش نيستم .
رندي را نياموخته اي
والا نامم را خوب مي شناختي!
زندگي به طور وقيحانه اي بي معني است. كوتاه و كوچك. و به هيچ روي تكرار نمي شود. و مرگ نشانه اي از بي معنايي آن. عجبا كه اين نشان در آخر نشسته و خود پايان اين بي معنايي است.
مرگ كه فرا مي رسد هر كجا كه باشي، با هر مرام و هر منصبي، غريبانه مي ميري. اگر طنابي از آسمان در دستت نباشد تا قهر سياه چاله هاي پوچي و فراموشي سقوط مي كني. هيچ راهي نيست. همه سقوط مي كنند. مرگ سقوط حيات است. پاره پاره شدن پندار در مركز جهان بودن. رشته رشته كردن آرزوهاي طول و دراز. مرگ پايان زندگي است كه بر مدار خوديت چرخيده و بي معنايي فرجامي گريزناپذير براي آن.
مگر آنكه ...
بي آنكه مصداقي سياسي و يا عملي اخلاقي را در نظر داشته باشم به اين نكته توجه مي دهم كه ما انتخاب هاي خود را مي كنيم و هريك براي آن انتخاب ها دلايلي داريم. اما مهمترين دليل ما براي انتخاب هاي مان، اجبارهاي زندگي است. اجباري كه برآمده از نفس زندگي است. برآمده از مرارت و رنج ِ بودن.
در مقیاس کوچک روابط و رفتار با ديگران، قانوني پيش روي من است: احنرام به آدميان قبولِ اندكي از ضرورت و اجباري است كه ما فرزندان آدم را در طول زندگي مان،تاريخ مان و حيات مان در برگرفته است. اخلاقي ترين اقدام در قبال اعمال ديگران كه شايد به ميل ما هم نباشد،درك و بكارگيري اين حقيقت است كه آنان به دليل ضرورت هايي بيرون از اراده خودشان اين چنيند كه اكنون هستند.
اگر اينگونه بنگريم و آنگاه به تعامل با ديگران بنشينيم، بهتر مي توانيم آنان را و علت اعماشان را درك كنيم و سازگارتر به آنان و به خويشتن كمك كنيم تا شايد از مرارت زندگي بكاهيم. عجبا كه انتخاب مي كنيم تا مرارت هاي اين روزگار بد قلق را فرو كاهيم. اما هر انتخابي خود آبستن اجبارهاي بزرگتر و طولاني تري است. پس انتخاب هاي ما جز اجبارهاي معلوم و نا معلوم زندگي مان معيار ديگري ندارد.
بهتر است كمي آرام بگيريم.
پيش ترها وقتي هنوز تو در درونم جانگرفته بودي و همه درونم را نگرفته بودي، همچون شب نوردي تنها، هراسناك سياهي ظلمت و بيمناك ناپيدايي راه، و به قول سهراب بي همراه بودم. بي لجام، بي انجام، بي سرانجام، «تنها در بی چراغی شبها میرفتم».
«کجایی» برایم نبود. «چرایی» بند پایم نبود. رها بودم؛ یله. اما تو بگو «رها» کلمه بزرگی نیست؟ بهتر آنست که بگویم همچون دیوانه ای بی قید. اما نه! دیوانه نیز واژه ای بلند و دست نایافتنی است. بگذار بگویم «خاموش» بودم! زیرا که بی عشق بی نوراست. بی عشق بی چراغ است. بی تو من خاموش بودم. هیچ ستاره ای در من درخشیدن نگرفته بود؛ یا که «همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.» دستهايم از ياد مشعل تهي شده بود. و تو كه آمدي دسته گلي از مشعلها را برايم آوردي. يا بگويم درونم را به آتشي زنده كردي. راستي! كه بود آنكه گفت عشق برترين دانش ها است؟ زيرا كه دانش نور است و عشق نيز.
اما تو رفتي. زود رفتي! گله اي ندارم. رفتن كه بي وفايي نيست. رفتن رفتن است. همين! رفتني كه گريزي از آن نبود. و سرانجام در آهنگ مه آلود آه هاي مدام، تو را گم كردم. تو رفتي اما همچنان در درونم بودي! وه كه عجب حكايتي است اين بودن و نبودن. نبودن و بيش از هر زمان بودن! شعر من، گريه من؛ خنده و قهر من و حتي شعله هاي نگاه من رنگ و بوي تو را داشت. ياد من آنِ تو بود و همهء من يادِ تو بود.
به دستان خالی ام نگاه نکن، باران شوق را ببین که می بارد.
.
.
.
.
پي نوشت : باشمايم چندي بعد .
1- چرا برخي طوري مي نويسند كه گويي از اينكه دشمني جديد پيدا شده است شادند و بازارشان رونق انقلابي گرفته است؟ آيا نبايد خويشتندارانه دوست را دشمن نپنداريم و درخواست او را خيانت نشمريم.
روشنگری و همدلي برای بازگشتن و پيوند دست های جدا افتاده وظيفه همه ماست. و این امر به معروف شرایطی دارد که باید رعایت شود. ادبیات انقلابی و اخلاقی برای ایجاد وفاق بین همه آحاد مردم و حفظ حريم اصل نظام، شرط اول قدم در اين وادي است .
2- احساسات و تبليغات سياسي كه جانشين فرهنگ سياسي توسعه يافته ، شفافيت و عدم تعارف در رقابت ايدئولوژيك شده است؛ با خطري عظيم در حال گسترش و هنجار شكني است. امروز برخلاف دوره هايي از رشد و سير تحولي انقلاب اسلامي براي حصول وحدت نسبي بين علاقمندان به جمهوري اسلامي؛ بايد ساختار سازي كرد. تمجيد پوپوليسم شايد گاهي ما را به حد بالاي ارضاي خواست هاي تبليغاتي رساند، اما اين شور لجام گسيخته نشان داد كه مركب رهواري نيست و اگر عقلانيت سياسي را بند مهار آن نكنيم سوار خود را سخت بر زمين مي كوبد و ديديم كه بر زمين كوبيد. نظام سياسي پس از انقلاب هرگز چنين گسستي را تجربه نكرده بود. نبايد با لبخند هاي فاتحانه به برچسب زني به اين و آن بپردازيم و با خرج كردن از جيب رهبري و با توجيه رويش و ريزش اتقلاب، نزديكترين ياران انقلاب و مردم را رو سياه كنيم. اقدام سياسي اقتضائات خود را دارد كه اخلاق، شرط و بنياد اساسي آن است . والا هر سخني از سياست اسلامي و مردم سالاري ديني ياوه اي بيش نيست.
يادتان هست كه روزي شعار مخالف هاشمي دشمن پيغمبر است از بوم و برزن به گوش مي رسيد ؟ اگر آن روزها در برابر اين مزخرف گويي ها، فرهنگ آفريني و ساختار سازي شده بود و مجاري بيان مخالفان را سد نكرده بوديم. امروز در ديگر سو مصادره حق نمي ديديم و عنصر سياسي، فردي صاحب حقِ مخالفت شناخته مي شد كه براي اداي ديدگاه هاي خود و حتي اعتراض، راه هاي بسيار متنوع و مطمئن سياسي و دموكراتيك را پيش رو داشت. نه اعتصاب و اعتشاش و جداييِ چنين زهرآگين دولت و ملت.
خود حق بيني و القاء آن به خود و ديگران اولين شكل عيان طاغوت است. اخلاقِ اسلام و دانش سياست مي آموزد كه بايد با انتقاد و پاسخ خواهي از همه مقامات ( تكرار مي كنم همه مقامات) براي اصلاح امور و امكان خدمت به ياريشان برخيزيم.
3- بخش اعظمي از مردم ما كه طرفدار موسوي بوده و هستند و در راهپيمايي هاي مليوني شركت كردند، مردمي پاك و علاقمند به كشور و كيان اسلام و انقلابند. در ميان آنان كم نيستند پيش كسوتان جبهه و جهاد. انقلابيون مبارز، و البته مليون ها فرد عادي كه موسوي را به دليل ساده تفاوت ديدگاه هاي او با احمدي نژاد برگزيدند. همه آنان چه با سابقه انقلابي و چه در كسوت يك مخالف هميشگي مشي اصولگرايي، يكي از آراء 40 مليوني است كه به او مي باليم و افتخارمان بود و هست. بايد آموخت كه مخالف ما الزاماً كافر بد كيش نيست. و اگر هم باشد، اين امر هرگز مجوزي براي توجيه وسيله نيست. هرگز اخلاق را نبايد فروگذارد. ادبيات انتخاباتي نبايدادامه يابد و گروه عظيمي از معتقدين ِ به نظام و انقلاب وعلاقه مند به ملت و مملكت را از دايره اين اعتقاد و علاقه بيرون كند. هوش مندانه به فكر اين باشيم كه تا دستان جدا را به هم پيوند دهيم.
اين روزها روزگار اندوهباري است براي من. از اين رو هيچ ننوشتم چون نمي توانستم. فقدان يكي از نزديكترين دوستانم كه پيش از سفرم خبر از مرگ احتمالي اش داده بود، حيران و سرگردانم كرده است. سوگواري مشكل و مسئله من نيست. حيرت دست از سرم نمي كشد. و اين داستاني است دراز و مكرر در زندگي من.
از سويي ديگر اوضاع سياسي كشور و درهمي سامان اجتماعي نيز مجال نوشتن را از من گرفته بود . چه بنويسم. اگر در ناقد از ليبراليسم و كنكاش عقل سياسي بنويسم، يا در اينجا از فلان مقوله انديشگي ترديد افكن، طعنه ام نمي زني كه دل خوش سيري چند؟ گريبانم نمي گيري كه از كدام كره پاي برخاك زمين گذاشته اي؟ ناسزايم نميگويي كه در آن و اين اوضاع درهم سياسي چرا دهانت را قفل زدي و قلمت را پنهان كردي؟ مي گويي و راست مي گويي!
روزي نوشته بودم كه نوشتن از «موضوعات مهم اما بي خطر انتخاب هاي مهم » در روزگار «انتخابهای خطیر» بي غيرتي و نامردي و نامردمي است. و اينك انصاف بايد بدهم كه خود در گردونه نامردي و نامردمي گير افتاده ام.
اما هنوز هم نمي خواهم جز اندكي كه گفتم بيشنر بگويم. زيرا من برتر و بيشتر از گفتن، خود ابزارهاي بسياري در دست دارم كه اگر نيك باشم و نيكو عمل كنم چه بسيار بيش از نوشتن در اين اتاقهاي سرد و كم نور وبلاگ، اثر و فايده اي داشته باشد. و در تمام اين مدت به اين مشغول بوده ام كه به سهم خويش و به مقتضاي توان و ميدان بكوشم كه سامان اجتماعي و ثبات سياسي را قوام بيشتري دهم.
اگر در آينده چيزكي هم نوشتم بي شك در برج عاج تحليل آكادميك خواهد بود كه بوي احساس و شعار و دل خوش كردن از آن به استشمام نمي رسد. اگر ناسزايم ميگويي اين هارا نيز در ليست بياور. همين
آن نشانه های آغازین که ترس فراگیر هرج و مرج و بی بندی و بی قاعده بودن رفتار و گفتار ما را به همراه داشت، اکنون با همه قوا برسرمان خراب شده است. من به انتخابات به عنوان یک فرایند سیاسی و صرف نظر از رای آوری این یا آن می نگرم. به عنوان عرصه ای برای بالندگی فرهنگ سیاسی در ایران عزیز. اما با هزار تاسف و همچنان که پیشتر به دوستان نزدیک گفتم، انتخابات با همه زیر و بم تمام می شود، اما رسوبات بی اخلاقی و نا امیدی و بهت گسست زای حاصل از تفرق و جدایی مردم از هم، به سادگی از جانمان بیرون نمی رود.
تند خویی که اعتبار ایدئولوژیک می گیرد و توجیه شرعی می یابد اساس مدارا و شفقت نسبت به هم را می سوزاند. و بی اخلاقی و تندی و بی تربیتی قاعده شده و اعتبار یافته و ملاک عمل صالح و انقلابی و اصلاحی می شود. مگر اکنون چنین نشده است که همه شتابزده به نفی و طرد هم نشسته اند؟ در کجا و کدام معارف و دانش آمده که سامان اجتماعی را اینگونه قوام می دهند؟ این جز گسست دوام دار و نا امیدی و آنانومی اجتماعی حاصلی ندارد.
مردم گرایی و جماعت خواهی و حضور طلبی وقتی با ساختارهای سیاسی مناسب نهادینه نشود جز به این فرجام منتهی نخواهد شد. اگر چه پوپولیسم به مذاق برخی سیاستمداران خوش می آید، اما هزار عارضه منفی سطحی شدن و لایه ای شدن و گسست بی مدارا و کاهش تحمل در فرهنگ سیاسی را نیز با خود می آورد و البته تند خویی سیاسی را. و باز و باری دیگر : اخلاق؛ شکست خورده عرصه سیاست.
از سیاست به خصوص سیاست عامیانه ( و نه سیاست عامه ) متنفرم . قدما می گفتند سیاست عرصه فعلیت فضیلت است. و امروز هرچه پیش تر می رویم پس تر رفته ایم . دروغ و زبان چرانی و خدعه و مردم فریبی. همه فعلیت پلیدی و سیاهی و گسست و بی پناهی آدمی است.
اما انتخابات را که می بینی دیگر انتهای سیاست است. انتهای فریب. نهادینه شدن و ساختاری شدن فریب. مجال دروغ و مشروعیت دادن به هر نابکاری تا هر ناجوری را عین قاعده معرفی کنند و قاعده را پنهان.
این سردرگمی روزهای آخر و نهایتاْ واگذار کردن امر به خدا و دعا و تقدیر از همین توانایی عجیب سیاستمداران حرفه ای در گم کردن قاعده برآمده است. از جمله این قاعده که: مدعی برای انجام عمل ادعایی خود باید صاحب موقعیت عملی و اختیار برانجام آن باشد. پس این همه وعده در حوزه قانون گذاری و قضاوت و ارتش و سیاست خارجی و... از کجا ریشه می گیرد؟ غیر از فوران شهوت جمع اوری رای؟
من به اصولگرا و اصلاح طلب بودن آقایان و رجال سیاسی!!! حاضر درعرصه انتخابات حساسیتی ندارم. اما هرگز به کسی که نمی گوید دستش کوتاه است و قانوناْ اختیارات عملی کردن برخی از مطالبات را ندارد رای نمی دهم . آخر این همه گنده گویی چرا؟
در این چند روزگذشته متعاقب ارتحال آیت الله بهجت وبلاگها و سایتهای مذهبی رویکردی عجیبی برگزیدند. شهرت ضمیر بینی و غیب گویی آیت الله آنچنان بر نگاه ها و تعابیر سایه افکنده که گویی از ایشان هیچ هویتی جزاین پندارها و نقل قول ها، موجود نبوده است.
من منکر فضایل و مراتب دانش و روشن بینی آن مرجع نامور نیستم. و انکار کرامات نیز نمیکنم. حرف من آنست که ایشان خود بر پرهیز از حاشیه زندگی و دقت و مراقبت بر رفتار، ترک معصیت و انجام عبادت واجب تاکید و اصرار داشتند، نه دل خوشی های غیبی آن هم از جیب دیگری که بعضی با پرداختن به آن سرگرم می شوند و کرامات دیگری آنان را خوش می آید.
۱- دین سیره ای معلوم و مشخص دارد که حداقل معتقدان را کفایت میکند. پرهیز از پیچیدگی سیره دین را ضروری میدانم و بدانید که اتفاقاً اهل ریا و تظاهر را این پیچیده سازی ها سخت خوشایند است.
۲- دین و همین دین شریعتی و مناسکی حداقل آنچنان که در کلیات رفتاری و اخلاقی به ما رسیده است، ضامن سلامت اخلاق و کسب رضایت و آرامش روح و روان است. عرفان زایده ای ویژه و متمایز بر آن نیست. منتها اگر کسی خیال خام بپروراند که مناسک، بی توجه و تنبه، معرفت می زاید راه به چاه برده است. چه بسا خلقش تنگ و مسیرش طولانی شود.
۳- آنچه بزرگان را بزرگ کرده است برخی غیبگویی ها و یا توانایی های خارق العاده آنان نبوده است.بندگی و خداخواهی آنان بوده که سیره تواضع و خاکساری، خدمت به خلق و گذشت بدی ها را حاصل آورده و همه خوبیهای دیگر از همین خاک حاصلخیز اخلاص درعمل و خاکساری با بندگان خدا برآمده است. این حصرعقلی نیست . اما مشی پسندیده در دیده من همین است.
من نیز نباید درشت بگویم و حکم تام را شبیه عاقلان تمام ارائه دهم . اما دردم می آید وقتی می بینم دین خدا را وسیله سرگرمی رسانه ای می کنند و حجت حق را زیر سایه قدرت و توان می شناسند؛ نه حجیت بر حقیقت نزد آنان.
چرا در باره کارکردهای خرافه سخن گفتم ؟ می خواهم از مسند جدال با خرافه به زیر آیم و به مدد کارکردهای مذکور آن را تطهیر نمایم؟ هرگز . اعتقاد من آن است که باید با خرافات با بی رحمی تمام و در هر جا و به هر مناسبتی در افتاد، تا قائمه دين و معنويت بر خاك نسيان و ترديد و بي ايماني نيفتد.
اما اين كار، كه مصداق گزيني خرافه است، كاري است بس سترگ و جانكاه كه نه مي توان و نه بايد با مسامحه و احتمال و كوچك انگاري به آن اقدام كرد. همچنان كه به محضر دوستي در ذيل نظرشان عرض كردم، اين كار بايد عالمانه و اخلاقي صورت تحقق يابد و از اين رو اصحاب و اهل خود را مي طلبد. كساني كه اولاً شجاعت كافي و بصيرت لازم براي اين كار داشته باشند، و ثانياً فرزند زمان بودن را با درد دين داشتن درآميزند تا اعتقادِ خامِ خامي را به جاي پختن، نسوزانند.
حضور همزمان دانش ِ دين و درك مسائل و دغدغه هاي روز البته كم ياب است. و اين خود خون جگري است كه شرحش جاي خود را دارد. اما دست ما بسته نيست و امروزه هستند بسياري از عزيزان دانشگر و مومن كه حداقل با طرح موضوعات ديني و جايگاه سترگ علم تجربي و تقابل هاي ذاتي يا عارضي يافته ها و گزاره هاي آن دو با هم چشم ها را روشن مي كنند و ولوله اي براي توضيح و تشريح واقعه و شبهه زدايي در مي اندازند.
اما همه چيز شبهه نيست. خرافات خرافات است و تقابل زبان علم و دين هم جاي خود را دارد. بايد پاسخ داد كه آيا گزينه اي كه اكنون ديني است ممكن است در گذر زمان خرافه فرض شود. ملاك خرافي بودن يا نبودن آن، يافته هاي علمي جديد است يا سندهاي قطعي ديني؟ و خلاصه با تقابل بايد چه كرد؟ آيا بايد به نفع يافته هاي علمي، لباس علم به تن دين كردن يا فتوي به جدايي اين دو حوزه از هم داد؟ صرف نظر از تقابل احتمالي علم و دين، در فرهنگ عاميانه كم نيستند خرافاتي كه در زيان و زمينه دين هم خرافه محسوب مي گردد. چرا نسبت به آنها مسامحه مي شود؟ و چرا نقاب از چهره آنان برگرفته نمي شود؟
اكنون و اينجا از دوستان و همراهان مي طلبم با گفتگويي مناسب و دانشگرانه به واكاوي اين دسته از خرافات بپردازيم.
مي دانم كه مي پرسيد تو را چه شده كه در دوره اي كه همه از دست بلند سياست و انتخابات مي گويند تو به لنگ خرافه چسبيده اي؟ پاسخ من اما، تنها مرا قانع مي كند. پس اگر همراهيد. بسم الله!!
من برخي از نظرات پيشين دوستان عزيز را گرد آورده ام و به مناسبت مي آورم. نظرات بعدي شما نيز برچشم من مي نشيند و جانم را تازه ميكند. ياحق
چرا خراقات این همه جان دار و پر رونق است؟ چرا در همه جا، از حوامع سنتي و عقب مانده تا کشورهای به اصطلاح پیشرفته و در میان مردم دانشگر و علم آموخته نیز خرافات رواج دارد. و به خصوص چرا خرافات دینی این چنین یکه تازی می کند و متولیان!! و متصدیان!!این بارگاه را کمتر همت یا توفیق مقابله با خرافات دینی است؟
اگر چیزی از جنس اعتقاد و باور ذهنی، کارکرد عینی نداشته باشد، به زودی پایان خود را صدا می زند. اما خرافات با محتوايي كم و بيش يكسان و مزين به زمينه هاي فرهنگي محل بروز خود، همواره بوده و خوب باقي مانده است. پس بايد پرسيد كاركرد خرافه چه بوده است؟ اين سوال باعث شده كه روانشناسان كاركردگرا و جامعه شناسان پراگماتيست به خيرات!! و كيفيات!! خرافه توجه كرده و آرامش زايي، توان همسازي با جهان ناپيداي درون، همگني و سازگاري اجتماعي و... را در بطن آن بجويند.
شما گمان مي كنيد چرا خرافات مي آيند و مي پايند؟ چرا هنوز بسياري از ما هنگام گفتگو از حسني دلپذير براي حفاظت از آن بر شي. چوبي مي گوبيم تا چشم نخورد. آيا ما بت پرستيم؟
۱-جهل آدمي نسبت به وقوع حوادث و ظهور پديده ها
۲-زمينه هاي موجود در متن و حاشيه اعتقادات ديني.
در اين منظر برخلاف نظر بسياري از صاحبنظران غير ديني، دين حاصل يا ادامه خرافه نيست. بلكه موجوديتي مجزا ولي بسيار نزديك به آن است. ديگر اينكه خراقه حداقل در مقام پيدايي، امري طبيعي و محتمل به نظر مي رسد.
اگر حاصل ده ها و بلكه صدها تعريف كشدار و جهت دارِخرافه را در «ارجاع پديده هاي مانوس و نامونوس به علتهاي واهي و بي پايه» خلاصه كنيم، باید آغاز آن را تلاش بشر برای تفسیر و علت یابی مسائل زندگی و محیط طبیعی خود بشمریم. مثلاً: تفسیر علت کسوف، چرايي وقوع زلزله، تبيين علت مرگ و دليل تراشي براي حدوث جنون.
ما مي دانيم كه تفسيرهاي اوليه عيرو واقعي و دروغ بودند، اما دغل نبودند. اين توصيفات اولين قدمهاي كنكاش بشر اوليه براي دستيابي به فهم فانون طبيعت بوده اند. اولين قدم علم. بي شك تلاش بشر براي تبيين بهتر وقايع به حصول دانش كنوني منجر شده است. تقسيم بندي مشهور و شتابزده دانشمندان از تحول دانش بشري نيز مويد اين نظر است: دوره اسطوره و جادو، دوره فلسفه و دين، دوره علم تجربي.
اما بخشي ديگر از دانسته ها و اعتقادات ما از منابع ديني آمده است و بايد اذعان كرد كه اين منابع خود زمينه و بستر بروز خرافات بسياري بوده است. چقدر پيرامون جنّ و فرشته و از ما بهتران حرفهاي خرافي شنيده ايم؟ اگر چه اين حرفها خرافه بوده اند، اما وجود حقيقتي موجود به نام جنّ در متون و عقايد ديني روشن و غير قابل انكار است. جنّ مطمح نظر قرآن هرچه باشد، حتماً با توصيف هاي خرافي رايج كه سم دارد و شاخ، نيمه انسان است و نيمه حيوان، با پستان هاي آويزان و كودكان آسيب پذير از آبِ جوش و خلاصه ترسان از بسم الله هيچ ارتباطي ندارد. چقدر مشقت زا بوده اند اين نشانه هاي (فاكتها) موجود در متون مقدس ديني براي علماي دين!! آنها مجبور بودند به ترفندهايي مانند هرمنوتيك زبان ديني و تفسيرنمادين و تفكيك زبان علم و دين متوسل شوند. اما به راستي كار ازكارگذشته است. زيرا عدم همخواني زبان علم و دين و تفاوت توصيف علت ها، موجب شده كه مثلاً طرد و نفي جنّ خرافي به طرد و نفي كل مفهوم و پندار جن بينجامد و شما خود اين ليست دراز دامن تشابه مفاهيم خرافي و ديني را تكميل كنيد. بافي بماند تا بعد.
خرافات هر تعریفی که داشته باشد، هراسناك است. زيرا نه تنها جعل و دروغ است، بلكه چنگ انداختن به چهره حقيقت نيز هست. خرافات لباس «تقدس» بر تن بي ريشه ترين ادعاها و گفته ها مي كند و از اين روست كه توان ظهور و دوام مي يابد. مسلح شدن اين پديده به نفوذ ناپذيرترين سپرهاي عقيدتي يعني «قدسيت» از او جانی نامیرا ساخته است. نه تنها سر دوام بلکه سرهمه گیر شدن آن نیز درهمین قدسیت نهفته است.
به تاریخ تحول فکر دینی بنگرید! چه بسیار مصلحان و اندیشمندانی که از موضع خلوص و اصالت دین بر سرجدال با خرافه رنجور و مجروح شدند. به بی دینی و اباحه محکوم و بلکه از جامعه خود طرد گشتند. گروهی تهمت کفر و ارتداد شنیدند و برخی طعن سست عنصری و غرب زدگی.
خرافه هرچه هست سامان عقل دینی و باور اصیل را طوفان زده می کند. میانبرهای قضاوت که در خرافات جریان می یابد، طرحواره های دروغینی هستند که قوه تفکر را می ستاند و «کلیشه» ها را می پروراند. و چه بد است ظهور و حضور کلیشه های فکری در عالم اندیشه.
هرچه خرافات پرورده تر، تن رنجور حقيقت و ايمان و خلوص ديني نحيف تر. خيانتي كه در خرافه هست بسي بيش از اين است. زيرا خرافات تخم بي ديني و ترديد مي پراكند. ويروس خرافه به زودي لباس خودي برتن مي كند و مدت زماني اندک، ادعاي صاحب خانگي. از اين رو نظام حيات فكري و ايمان ديني را از درون با چالش تضاد با عقلانيت و ناكارامدي روبرو مي كند. چه بسيارند مردمي كه به دليل يكي دانستن عقايد خرافي و اعتقاد ديني نسبت به دين و حقانيت آن مردد و كم اعتقاد يا بي اعتقاد شدند. خرافه، به خصوص خرافه مقدس، برادر و همزاد شك و انكار است. اگر پدر آن نباشد.
در هر جامعه اي كه از حيث ايمان و اخلاق و عقيده رنجور و ناتوان است ، سراغ خرافات را بگيريد. هرچند كه در اين ميان ريا و تظاهر ديني هم كوتاه دست نيست. وچه بسا پركارتر باشد. اين دو هم به مانند بیماری «چافي مفرط» گیجی، سرخوردگی، پوکی و و تهوع می آفریند. و خلاصه تحرک و پویایی «جان ایمان» را می ستاند. دراين باره بازهم خواهم نوشت شما نيز بگوييد تا بيشتر بدانيم.
حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد
آوردهاند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر ازشهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند اومردی دیوانه است. گفت او را طلب كنید كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه كسی (هستی)؟ عرض كرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد میكنی؟ عرض كرد آری.. بهلول فرمود طعامچگونه میخوری؟ عرض كرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه كوچك برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیكنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم
و هر لقمه كه میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم.. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه كسی؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام خوردن خودرا نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض كرد آری.. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض كرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میكنم و چندان سخن
نمیگویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میكنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد. بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.. مریدان گفتند یاشیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او كار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض كرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض كرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیهالسلام) رسیده بود بیان كرد. بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز. بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود. جنید گفت جزاك الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد. و در خواب كردن اینها كه گفتی همه فرع است؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد.